روزگار من
!به همین سادگی
خیلی بیش از حد سرم شلوغه... نمیرسم وب بخونم.... پس بنظرم وبلاگ
نویسی هم تو این تنهایی و گوشه نشینی منطقی نیس... هرچند دلم نمیاد سوژه هام
سرگردون بمونن... پی نوشت:۲۸اسفند اولین سالگرد وبلاگ نویسیمه...فک نمیکردم قبلش
اینطور شه... دعام کنین... ولی حالا رسیده.... بله... اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان... تبریک و تبریک به همه.... و خوشحال ترم بابت اینکه کارگردان موقع گرفتن تندیس پشت تریبون به همه ایرانیا سلام کردن... مرسی آقای فرهادی تو اولین جلسه استاد بیوشیمی- که درس اصلیمونه- با همه اتمام حجت کرد که: "عزیزان من درس بخونین.... بخونین و بخونین.... وگرنه آخر ترم شرمنده شما خوبان میشیم و الخ" و من در اون موقع داشتم فک میکردم چرا از خوندن کتابای سلینجر لذت نمیبرم؟ و دوباره تو هوای کاشان صورتم آیینه ای تر از قبل میشه و الحق که آب اینجا شفاست و طعنه به آب زمزم میزنه! از اونجایی که به قصد مفید بودن واسه جامعه پای به عرصه علم آموزی آکادمیک گذاشته بودم و هدفم رضایت باری تعالی بود و لاغیر در کنار همه اینا اعتماد بنفس فضاییم باعث شد در یه رقابت حساس! نمایندگی کلاس رو هم به عهده بگیرم.... بله.... اونم چه کلاسی!.... سمبل هماهنگی و وحدت و این صحبتا.... 30نفرمون علی ماشاا... 300تا سلیقه داشتیم اونم در آن واحد... آموزش دانشکده و اساتید و بقیه هم که نهایت همکاری رو مبذول داشتن پس جا داره فرصت رو غنیمت بدونم و از همین تریبون از همه شون تقدیر به عمل بیارم... دست مریزاد... الان که فکرشو میکنم نماینده شدن از اون کارایی بود که فقط از اعجوبه ای بی عار مثه من بر میومد.... وگرنه باید همون موقع که همه از قبولش سر باز میزدن حدس میزدم چه خبره!.... بنازم به این سرچشمه ی بی پایان درایت! در گیر و دار همین حماقتا بودم که عوارض و عواقب نمایندگی دامنگیر آبجی تون شد و شد آنچه شد... از اونجایی که بچه های کلاس ما غالبا" کم حرف و آرومن موقع اخذ تصمیمات مهم سکوت اختیار کرده و بعد اینکه بالاخره تصمیمی گرفته میشد و هماهنگیا انجام میشد پچ پچ کنان میومدن پیش این بنده ناچیز و نظراتی میدادن در حد... در حد همین لیگ برتر خودمون!.... این بود که دوباره باید این جماعت 3000نفره و ایضا" مخلفاتو با هم هماهنگ میکردم...سرگرمی ای داشتم واسه خودما! خارج از کلاس هم سرگرمیام از همون قماش بود منتها در شمایلی متفاوت...خط موبایلم به اندازه خط صنف مدیران شلوغ بود.... سیل تلفنا در طول روز و اس ام اسا در طول شب و حتی نیمه شب... خودم بخاطر تلفن باز! بودنم چندان مشکلی نداشتم ولی بیچاره دور و بریام.... شرمسارم الان! ضروریاش که هیچی... ولی غیر ضروریاش آخر خنده بود:... نظرتون راجع به تعطیلات هفته بعد چیه؟(12شب... باور کن فردا صبح هم میشه اینو پرسید!) جواب این سوال زیست چی میشه؟(من شاگرد اول نیستما!) امتحان تو دانشکده برگزار میشه؟(حالا امتحان آخر بودا!... پ ن پ تو لابی هتل داریوش کیش) کد درس تربیت بدنی برادران چنده؟(دانشکده سایت داره ها!) امتحان بافتتونو خوب دادین؟(فرقی میکنه واقعا"؟) خیلی نجیب و خانمی!(لا اله الا ا....) دوستتون دارم.(استغفر ا...) فردا کلاس چه ساعتی برگزار میشه؟(ساعت3نصفه شبه اخوی!) امروز از این حرفت سر کلاس عشق کردم!(مایه شادی دل خلق شدما!) خیلی خود رای ای!(من گناه دارم!مامان!) و... البته بخاطر وجود رگه ای هایی از طنز در هزارتوی شخصیتم واکنش تندی نسبت به این مسائل نداشتم.... خاطره ن بالاخره... مرسی دوستای خوفم. این از فعالیتای خداپسندانه م.... در مورد مسائل درسی هم که روم سیاه....گلاب به روتون... به برداشتای شخصی خودم در هر زمینه اکتفا میکردم... اگه کلاسا رو نمیپیچوندم خیلی سرخوش میرفتم واسه عشق وحال... با کمی اغماض متکلم وحده کلاس بودم و با استادا همچین بحث میکردم که بنده خداها فک میکردن چه پدیده ای تحویل اجتماع دادن...در همون حال میدیدم که بقیه طبق معمول روزه سکوت دارن و بی بخاری کلاس بدجوری تو ذوق بی ذوقم میزد.... گذشت و گذشت تا اینکه آخر پاییز رسید و وقت شمردن جوجه ها.... با یه برآورد سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که بدجوری دست خالی ام و در طول ترم هیچی نکاشتم و.... این شد که دست به دامان خدا شدم و چنگ در ریسمان الهی افکندم به امید معجزه... خدایا فقط کمک کن به خیر بگذره قول میدم از ترم بعد آدم شم... وای درس خوندنم خوب چیزیه و نمیدونستم... حالا میفهمم بچه ها سکوت میکردن تا فصل امتحانا یهویی همگان رو مسحور و انگشت به دهان کنن... وای بر من... الهی العفو.... با نذر و دعا و امدادهای غیبی از هفت خوان امتحانا گذشتم و نفسی به راحتی کشیدم و در اولین فرصت از نمایندگی و ایضا" اینهمه بی عاری بیکرانه توبه نمودم.... باشد که مورد قبول حق واقع گردد... هرچند اسلاف من سخنی گرانمایه دارند بدین مضمون که: توبه گرگ مرگ است... کاشان داره برف میباره!.... همین حالا... وای اصلا" فکرشو نمیکردم پا بگیره.... اینجا هوا یه جور عجیب غریبیه.... اینقد گرمه که وسط زمستون باید تاپ-شلوارک پوشید.... بعد یهو برای لمحه ای و نه بیشتر یه سوز ناجوانمردانه ای میاد و شما رو که لباس باز پوشیدین غافلگیرانه مریض میکنه... ولی حالا عوض سوز بلور اومده... تنها دلخوشی من تو فصل امتحانا همینه واقعا"... ممنونم خدایا... پی نوشت: چرا عاقل کند کاری که بعدا" خود به خود گوید: خودم کردم که لعنت بر خودم بادا؟ چرا آیا؟ در طول ترم دریغ از یه تورق جزیی... کم کم داشت به کتابام خمس تعلق میگرفت.... حالام مثه کشتی تو گل موندم... خیلی وقته که فکرم شدیدا" درگیر این جمله س... چقد درسته؟.... آرامش مدنظر این جمله دقیقا" معنیش چیه؟.... یه وقتایی شرایط ایجاب میکنه که آدم فعال باشه.... از هر نظر... حرف بزنه...بلند بخنده.... شوخی کنه... بحث کنه... دلخور شه... ناراحتیاشو بروز بده... حتی بجنگه.... میدونم که آروم بودن.... سکوت و در دسترس نبودن, خودبخود یه جور مرموز بودن و جذابیتو به دنبال داره ولی این جذابیت چقد ارزشمنده؟ درسته که آدم فقط آروم و مرموز باشه ولی عملا" مفید نباشه؟...عملکردش منفعلانه باشه؟... با یه جسم بی روح فرقی نداشته باشه؟ شایدم منظورش متانت و آرامش روحی و این حرفاس...نمیدونم... از خدا که پنهون نیس... من خیلی دوس دارم پرجذبه و گیرا باشم(فک کنم این میل فطریه) ولی وقتی همچین جمله هایی میخونم پاک ناامید میشم.... با توجه به اینکه کلا" شیطنت و بروز احساسات جز لاینفک شخصیتمه...حرف زدن و شنیدن حرفای بقیه رو دوس دارم... پی نوشت: این روزا کلا" گیج میزنم... از هرنظر....ایام امتحاناتم که رسیده...خدا رحم کنه واقعا"... چن روز پیش من و هم اتاقیام نصفه شبی داشتیم یه جور بازی دسته جمعی فکری! انجام میدادیم... (بنازم به اینهمه توجهات بی نهایت به علم و اینا) یه بازی ساده ولی لذتبخش.... اینطوری که برای هر نفر یه اسم بجز اسم واقعیش- که البته به ظاهر و شخصیتش بخوره-... چن تا ویژگی مثبت و چن تا ویژگی منفی... و یه جمله که تا حالا بهش نگفتیم رو بگیم. نتیجه بازی-بدون سانسور- در مورد من این شد( با توجه به اینکه ۶نفر بودیم): اسامی: نگار- سونیا- غزل(۲بار)- پارمیدا (همه شون کیلومترها با اسم خودم فاصله دارن!... فک کنم مامان بابام خیلی تصادفی اسممو انتخاب کردن!) ویژگی خوب: خیلی فعالی- اعتماد به نفست بالاست- بامعلوماتی- صحبت کردنت جذابه- کتابخونی-بلند قدی!!!(نسبت به بچه های اتاق)- لاغری- بینی خوشملی داری! ویژگیای بد: خیلی میری نت...خیلی... معتاد گوشی ای- زودجوشی(۳بار)- موقع حرف زدن خیلی از دستات استفاده میکنی-گاهی بیش از حد حساس میشی. جمله: عاشقتم- وای چه پوست خوبی داری!( با توجه به اینکه جوش میزنم در حد لالیگا)- چقد تپلی!- طرز رفتارت با پسرا رو میپسندم. راستی شمام دعوتین.... میتونین بازی رو در مورد من یا هر کی ادامه بدین. موری میگوید: "تازگی ها داستان کوتاه قشنگی شنیدم." سپس چشمانش را برای لحظه ای می بندد. من انتظار میکشم. "بسیار خب, داستان در مورد موج کوچکی است که به سرعت در اقیانوس حرکت میکند, زندگی طولانی, شاد و باشکوهی را پشت سر گذاشته است. او از باد و از هوای تازه لذت میبرد- تا اینکه در مقابل چشمانش میبیند که امواج دیگر دارند به ساحل میخورند و ناپدید میشوند. موج کوچک با خود میگوید: خدای من این وحشتناک است. ببین چه بلایی قرار است سر من بیاید! د راین اثنا موج دیگری سر میرسد. موج اول را به دقت نگاه کرده, نگرانیش را حس میکند, از او میپرسد: چرا اینقد غمگین هستی؟ موج اول میگوید: تو نمیفهمی! همه ما داریم ناپدید میشویم. همه ما موج ها داریم هیچ میشویم. این وحشتناک نیست؟ موج دوم پاسخ میدهد: نه, تو نمیفهمی. تو که موج نیستی, قطره ای از اقیانوس هستی." لبخند میزنم. موری دوباره چشمنش را روی هم میگذارد. او ادامه میدهد: " قطره ای از اقیانوس, قطره ای از اقیانوس..." تنفس او را مینگرم; دم, بازدم, دم, بازدم. متنی که خوندین یه قسمت از کتاب سه شنبه ها با موری نوشته میچ آلبوم- شاگرد دانشگاهی موری شوارتز- هستش. این کتاب در روزهای پایانی عمر موری و در مورد مسائل مختلف زندگی نوشته شده.... خانواده....عشق.... ازدواج.... مرگ....جامعه و... موری شوارتز استاد دانشگاه و یه فرد فوق العاده فعاله که در دهه ششم زندگیش به بیماری ASL که یه جور فلج عضلانی هستش مبتلا میشه و یه مرگ تدریجی رو تجربه میکنه. خوندن حرفای موری آدمو به زندگی علاقمند و دیدشو نسبت به مرگ عوض میکنه... مترجم: ماندانا قهرمانلو ناشر: نشر قطره بها: 4500 تومان![]()

![]()


![]()
![]()
![]()

![]()




